آزاده ای که به ناگاه از بندِ دنیا آزاد شد
ایل بانگ- محمد باقری | در کورانِ حوادثِ ناگوارِ این روزها،حلقه ی مفقودی که انسان ها را از درون،متلاطم و ناآرام کرده و از بیرون نیز منشا بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی است،تهی شدن غالب انسان ها از معنا و معنویت است.امری که در صورتِ وجودِ آن، مانند رشته ای نامرئی،جوهره انسان ها را به […]
ایل بانگ- محمد باقری | در کورانِ حوادثِ ناگوارِ این روزها،حلقه ی مفقودی که انسان ها را از درون،متلاطم و ناآرام کرده و از بیرون نیز منشا بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی است،تهی شدن غالب انسان ها از معنا و معنویت است.امری که در صورتِ وجودِ آن، مانند رشته ای نامرئی،جوهره انسان ها را به یکدیگر نزدیک می کند و نمودِ بیرونی اش،آرامش و مهربانی و محبت است.چرا که آنگاه ، این عشق است که شوری در نهاد ما نهاده و انسانها فارغ از مرز و محدوده،می شوند اعضای یک پیکر.زیرا که از کوزه همان بُرون تَراوَد که در اوست.رسیدن به چنین بلوغ روحانی است که شخصیت وارسته ای چون زنده نام مهران رضایی را وادار می کند تا سالها بعد از تحمل مصیبت های ناجوانمردانه ی اسارت، برود به سفر زیارتی در عراق و با مَرارَت، شکنجه گر عراقی اش را پیدا کند و برایش پسته و زغفران به سوغات ببرد.در این ارتفاع از بلوغِ انسانی،نه مرزی است و نه محدوده ای.انسان ها سفیر صلح می شوند و دوستی و مِهر.و حالا که عمیق فکر می کنم ، می بینم چقدر جای چنین حالاتی در وانَفسای این روزها خالی است!
توفیق این را داشتم که در چند سال پایانِ خدمت و پیش از بازنشستگی زنده یاد مهران رضایی در شبکه بهداشت و درمان مسجدسلیمان،همکارش باشم. این مجاورت و هم صحبتی،باعث شد که بیشتر جذبِ کاریزمای شخصیتش شوم.لابه لای کارهای اداری که خسته می شد،درست همان زمان که ساکت بود و کم حرف، با خط خوشش اشعاری از حافظ و مولانا را خوش نویسی می کرد.خوب دقت که می کردم،می دیدم که با آن اشعار دارد درونش را صیقل می دهد و به ذهنش استراحت.هرگز ندیدم که سوابق ایثارگری اش،را چُماقی کند بر سر دیگران و از قِبَلَش بخواهد قَبایی بر تَن بِدوزد.ندیدم جایی بگوید وقتی تازه نوجوان شده بود،در جبهه های جنگ اسیر شد و هشت سال در اردوگاه های مخوفِ عراق روزگار گذرانده بود.ندیدم خاطره ای از شکنجه های روحی و جسمی که در اردوگاه به آنها روا شده بود بگوید،حتی وقتی با اصرار درخواست می کردیم که از خاطراتش بگوید،باز هم طَفره می رفت و نمی گفت.تنها از میان صحبت هایش،آن هم به صورت پراکنده متوجه شدم که در اردوگاه و به گمانم توسط صلیب سرخ چند زبان خارجی آموخته بود.
حالا که چند روز از فاجعه مرگِ مهران رضایی می گذرد،و با ابعاد تازه تری از این واقعیت هولناک مواجه می شوم، بیشتر خَلَاش را احساس می کنم.
حسرت می خورم که چرا این روزها شُمارِ این آدم ها،این قدر کم شده است.
به گورستان چهاربیشه می روم و بر بالین آرامجایش می نشینم و مدام اسمش را زیر زبانی صدا می کنم، عمو مهران، عمو مهرانِ عزیزکرده، عمو مهرانِ روزهای سخت، عمو مهرانِ مهربان، عمو مهرانِ خوش لُفت و گفت، داغُم سیت…
چه مَردی،چه مَردی،خدا را چه مَرد فرو خُفتِ در خاکِ غمگینِ سَرد
کجا رفت مردی که یک دَشت بود کَس و کار تاراز و مُنگشت بود
دِگر جراتی در دلِ کوه نیست دِگر زَرده چون قبل بِشْکوه نیست
(شعر از کورش کیانی قلعه سردی)
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید